آخرین مرور - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:34
تقویم، رویِ xa0هــَفتـُمِ...[یکی گُــل هــدیه میکنه!]اینجا یه جَشنِ بی صداستیک مـَـرد گریه میکنه...پایــیز توو نبودِ توxa0فقط یه [سَــردِ رَنگـــیِ]هَـفتُم ِ آذر باعثِ ...[تمومِ این دلتنگــــیِ]مُخاطب ِ
آخرین نفس - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:34
اگ عاشقش شدی بگو بهت نگه نفستو نباشی که ولش کن ،روی چی داری تو بحثمن یه خود خواهم ولی اینو بدون xa0مالِ منیقول دادی همیشه باشی xa0،زیر ِ قولات نزنیفِرِ موهاتو گره کن ،یه طناب تو گردنم...تو زلیخا باشیَم از
یادم تو را فراموش - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:34
چراغای این شهر خاموش شدهکجا داری با کی قدم میزنی؟شروع کن از اول ،از غـُصه هاتچشات و ببند فکر کن بامنیxa0بهش فرصت آشنایی بده ...قراراتو با اون هماهنگ کنشاید اون یه فرصت باشه براتواسه جذبِ عشق اونو دلتنگ
دوار - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:34
اگر زمان به عقب برگردد...از هشت سالگی به کلاس زبان انگلیسی میروم،xa0اجازه نمیدهم رنگ کفشهایم را بزرگترها انتخاب کنند،پفک و چیپس نمیخورمو دوباره عاشق تو میشوم...در اردوهای مدرسه بیشتر میخندم،زنگ و
بی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:03
و من در این لحظه از زندگی چقدر احتیاج به مردمانی یک رو ؛یک رنگ ؛از یک سیاره ی دور و ناشناخته دارم.که خیالَم راحت ؛خیال هایَم رنگین کمان ؛رویاهایم دست یافتنی ؛و قلبِ زندگی ام آرام باشد.این روز ها چقدر این ادم ها را در دنیایِ پر هرج و مرج و بی عاطفه امxa0کم دارم.xa0
جان اباعبدالله - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
چه کسی فکر غلام است به غیر از اربابxa0پسر فاطمه (س) ! این بی سر و پا را دریاب...
ا . ش - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
پنجهی سردِ باد در اندیشهی گزندی نیستمن اما هراسانم:گویی بانوی سیهجامهفاجعه راپیشاپیشبر بامِ خانه میگرید.
میگو گنزالس - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
u200fدر عشق هیچ آرامشی وجود ندارد.هر کس که عشق را برای آرامش میخواهد، اشتباه کرده است . حتی لحظهای از عشق برای عاشق آرام جان نمیآورد که عشق سراسر هیجان، شور و دلشوره است.xa0حزنی عمیق و شوقی غریب.xa0
o - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
استادی شاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود .بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند .استاد به هریک از آنها لیوان آبی داد و از آنها خ
تاریکی هایمان فرق داشت - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
Pour nous la nuit était la mêmexa0Mais nos obscurité étaient différentesxa0
دون میگوئل روییز - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
احساساتی که شما را غرق خود میکنند آنهایی هستند که از ترس می آیندو احساساتی که به شما انرژی بیشتری می دهند آنهایی هستند که از عشق می آیند...xa0xa0xa0
پاییز - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
پاییزوفادار ترین فصل خداستحافظه ی خیس خیابان های شهر راهمیشه همراهی می کندو هر سالعاشق تر از گذشته هایشگونه های سرخ درختان شهر رامی بوسد ...
عادل دانتیسم - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
این روزها xa0گفتن دوستت دارم ! آنـقدر ساده است که می شود آن را از هر رهگذری شنید اما فهمش xa0یکی از سخت ترین کارِهای دنیاست xa0 سخت است اما زیبا ! زیباست xa0 برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگی xa0تا بفهمی و بفهما
برشی از یک کتاب - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
بايد چيزي را که در خيالمان هستيم، فراموش کنيم تا بتوانيم کسي باشيم که واقعا هستيم...! xa0... گفت گذشته ام همواره همراهم مي ماند، اما هر چه خودم را از وقايع آزادتر کنم و بيش تر بر احساسات متمرکز بشوم، بيش تر مي فهمم که هميشه، در لحظه اکنون فضاي عظيمي هست، نه عظمت استپ، که مي توان با عشق بيش تر، شوق ز...
بدرقه . آخرین شعر - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
دنیا به شوخی بد میترساند! آرام میخندید و میچرخاند! وقتی به قَصدش! سمت او رفتم! عَماً یُجیبٌ سمت من میخواند! طرح نگاهت ، عُمقِ زیبایست! آغازِ "عشق بازی" تماشایست! xa0 وقتی سکوتت تلخی ِ من بود! پای
وقتی خاطرات دروغ میگویند - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
ما همیشه زندگی را بدیهی فرض میکنیم، نه؟ فکر میکنیم سالهای زیادی پیش رو داریم و برای تمام کارهایی که قرار است در آینده انجام بدهیم برنامه ریزی میکنیم. xa0به این فکر کردم که هر کدام از ما چه زمان زیاد
فکر می کنیم - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
میگویند: یک وقت یک خارجی آمده بود کرج. با یک دهاتی روبرو شد. این دهاتی خیلی جواب های نغز و پخته ای به او می داد. هر سوالی که می کرد، خیلی عالی جواب می داد. xa0بعد او گفت که تو این ها را از کجا میدانی؟
تولد _ هفت آذر - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
نزدیک تر بیا ، حِسِت کنم عزیز این فاصله چه بد ، کرده منو مریض بارونیه هوا ، حالم چه بد شده ... روزِ تولدت ، شعرو بلد شده ... هفت از یه فصلِ زرد ، از آخرین قرار xa0 از شهرو مردمش ، به آغوشِت فرار من
مشتی - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر کردم اگه کاری با بقیه نداشته باشم xa0 بقیه هم کاری با من ندارن!xa0
چارلی چاپلین - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 6:10
در مدتی که در قرنطینه به سر میبردم مادر به دیدارم آمد. به طریقی توانسته بود نوانخانه را ترک کند و در صدد برآمده بود سرپناهی برای ما پیدا کند. حضور او در حکم یک دسته گل بود. ظاهرش چنان سرزنده و دوستداشتنی بود که راستش من از سر و وضع ژولیده و کلهی تراشیدهام خجل شدم.پرستار رو به مادر کرد و گفت: ببخشید ...

برچسب‌های مرتبط

کربلا زنده | کربلای 4 | کربلای 5 | کربلایی کاظم ساروقی | کربلا کربلا اللهم الرزقنا | کربلایی حسین عینی فرد | کربلا خونمه جواد مقدم | کربلایی جواد مقدم | کربلا خونمه | لعنت به تو